العلامة المجلسي
491
حياة القلوب ( فارسي )
وعلي بن إبراهيم روايت كرده است كه : پادشاه خوابى ديد وبه وزيران خود گفت كه : من در خواب ديدم هفت گاو فربه را كه مىخوردند آنها را هفت گاو لاغر ، وهفت خوشهء سبز ديدم كه هفت خوشهء خشك بر آنها پيچيدند وغالب شدند بر آنها ، پس گفت : اى گروه ! مرا فتوى دهيد در خوابى كه ديدهام اگر تعبير خواب مىتوانيد كرد . ايشان ندانستند تعبير آن خواب را وگفتند : اين از خوابهاى پريشان است ، وما تعبير اين خوابهاى پريشان را نمىدانيم . پس آن كسى كه يوسف عليه السّلام تعبير خواب أو كرده بود ، چون از زندان نجات يافت يوسف عليه السّلام از أو التماس كرده بود كه أو را به ياد پادشاه بياورد ، در اين وقت نزد پادشاه ايستاده بود ، بعد از آنكه هفت سال از وقت زندان بيرون آمدن أو گذشته بود يوسف عليه السّلام به ياد أو آمد ، به پادشاه عرض كرد كه : من شما را خبر مىدهم ، پس مرا بفرستيد به زندان تا از يوسف تعبير اين خواب را معلوم كنم . چون به نزد يوسف آمد گفت : اى يوسف ! اى بسيار راستگو وراست كردار ! فتوى ده ما را در هفت گاو فربه كه بخورد آنها را هفت گاو لاغر ، وهفت خوشهء گندم سبز وهفت خوشهء خشك ، تعبير اين خواب را بگو شايد كه من برگردم بسوى پادشاه وأصحاب أو وخبر دهم ايشان را ، شايد كه ايشان بدانند فضيلت وبزرگوارى تو را با تعبير خواب . حضرت يوسف عليه السّلام فرمود : بايد زراعت كنيد هفت سال پياپى با نهايت اهتمام ، پس آنچه درو كنيد در اين سألها در خوشهء خود بگذاريد وخرد مكنيد ، تا كرم در آن نيفتد وضايع نشود ، مگر به قدرى كه در آن سألها بخوريد ، پس بيايد بعد از اين هفت سال ، هفت سال ديگر كه قحط شديد در آنها باشد كه خورده شود در اين سالهاى قحط آنچه در آن هفت سال پيش ذخيرة كرده باشيد ، پس بيايد بعد از اين هفت سال ، سالى كه باران براي مردم بسيار ببارد وميوه وحاصل فراوان گردد . پس آن شخص برگشت وبسوى پادشاه آمد وآنچه حضرت يوسف عليه السّلام فرموده بود عرض كرد ، پادشاه گفت كه : بياوريد يوسف را به نزد من . چون آن رسول بسوى حضرت يوسف عليه السّلام برگشت ، يوسف گفت : برو به نزد پادشاه وبپرس از أو كه : چون بود حال آن زنانى كه زليخا حاضر كرده بود وچون مرا ديدند